نام مستعار من






به زبان یونانی یعنی دوست داشتنی

عاشقی رسمی دارد که تا به آن دچار نشوی رسمش نمی آموزی !!!!
سلام دوستان این داستان قشنگ حتما بخوانید

بود یکی نبود.توی این شهر شلوع یه مترسک بودکه همه ازش فراری بودن حتی پرنده ی کوچولوی قلبش
مترسک از مزرعه فرار کرد.
راه افتاد توی شهر.چشماش دنبال پرنده نگاهش دقیق بود قلبش تند تند می زد.![]()
با خودش فکر کرد : اگه یه بار دیگه پرنده رو ببینه باید چی کار کنه؟؟؟؟
یهو احساس کرد پرنده رو حس می کنه.باید همین نزدیکی ها باشه.باورش نمی شد ولی
پرنده رو دید اماپرنده با پرنده های دیگه بود. سرش گرم بود.از وجود مترسک فراری خبر نداشت.![]()
مترسک می خواست فریاد بزنه ولی غافل از اینکه سازنده ی مترسک دهان اونو دوخته بود
تصمیم گرفت با قلبش داد بزنه. بلند تر از همیشه گفت :پرنده!!!!![]()
باور کردنی نبود ولی پرندها از بین این همه مترسک آدم نما فقط مترسک تنهارو نگاه کرد
پرنده ی مهربون یه بار دیگه همدم مترسک شد
دیگه از اون فراری نبود.
(مترسک حالا دیگه تنها نیست وقتی پر های بال یه موجود زنده هر روزصبح انو نوازش میده)
![]()
![]()
![]()
نظررررررررررررررررررر بدین![]()

www.new-now-lover.blogfa.com
loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverlover loverloverloverloverloverloverloverloverloverloverwww.new-now-lover.blogfa.com
وقتی ازاینجامی رفتم کسی قلبش نتپید

موقع رفتن من هیچ کسی دس تکون نداد![]()
حتی جاده راهمو درس بهم نشون نداد 

من بدنبال بدیهای همه خوب اومدم![]()
لای این همه رفیق چقدر غریبه می زدم
بدجوری دلم واسه خودم می سوزه این روزا![]()
منه دلخسته با سردرگمیام برم کجا؟

گل اشکام دیگه پژمرده شدن روگونه هام![]()
تا ته این سفرمی رم و هیچ وقت نمیام


مژهات.حالت چشمات.قاب رنگین نگاهت
![]()
اومدم قلم بگیرم اما کاغذاموبادبرد
نشدازتوبنویسم غزل روی لبم مرد
![]()
حالا من موندم ویادت که روگونه هام نشسته
دوتاقطره؟نه.هزارتاسدگریه هام شکسته
![]()
حالا من موندم و شاید توی خوابا تورادیدن
ازته چشای رنگیت یه بغل ترانه چیدن
![]()
توزمین خیس شعرام بذرخنده هاتوکاشتم
شایداین جوری بفهمی که چقددوست می داشتم
![]()
چی شداون همه قشنگی که میون گفته هات بود؟
اون تبسمی که سایش همیشه کنج لبات بود
![]()
رفتی انگارنه انگار این حوالی منو داری
نه ایمیل.نه یه تماسی مردم ازچشم انتظاری 
![]()
یادمه شبی که رفتی اسمون ستاره کم داشت
طفلی اصلا نمی خندید مث من چشاش ورم داشت
![]()
حالا خوب منا نگاه کن که به اخرا رسیدم
تابگم خدا به همرات میدونی چیا کشیدم؟
![]()
اومدم غزل بسازم.اما کاغذی ندارم
حالا این بیتا رو باید .توشقیقه هام بسازم
![]()
مژهات.حالت چشمات اونا روز وشب باهامن
اگه این گناه نباشه می تونم بگم خدامن
![]()
سفرت بخیرولی من تا همیشه چشم به راتم
هنوزم تا هنوزه محو جورچین نگاتم

توکه رفتی دلم به دنبال تومی دوید.اما نمی دانم پشت کدام حصارجاماند.
که من امروز از تو بی خبر ماندم....
روزهاست به فراموش کردنت فکر می کنم به این که عشق فقط می تواند
ازعشق حرف بزندولی تو............
امروزشایدفراموشت کرده باشم زیراواری که بعد ازرفتنت برسرم ریخت
اما.نمی دانم چرا؟نمی خواهم باور کنم که:
فراموشت کرده ام.
قلبم نیست ولی دلم هنوزبرایت شورمی زند.
گویی هنوزدوستت دارم وهنوزخوشبختی من.دوست داشتن توست
یادت باشد هرجا که هستی
به فکرغربت چشمان من هم باشی
.jpg)
گله دارم ازشب سرد
دس بی رحم زمونه
رخت تنهایی تنم کرد

توی بدمسیرقصه پیش پام همیشه سنگه خیلی وقته روزگارم دیگه خاکستری رنگه
می خوام ازنوبنویسم ارزوهامودوباره می خوام اسمون بسازم پرازخواب ستاره
وقتی سرنوشت دسام به نگاهت گره خورده واسه من فرقی نداره کی دل تنگموبرده
به تورومی کنم وبس
به تو که اینه ترینی
منوهرطوری که هستم
داری بی پرده می بینی

منوبغض نیمه کاره
غصه روسرم می باره
ندارم دیگه خیالی
وقتی قلبم توراداره

عاشق عاشق تر
نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@ نبودش @@@@@@@
امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه
فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم
عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش
حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای
سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو
طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی
باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته
بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از
رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت
گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو
به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری
گفتم که تو می دونی،سرخاک
تو می میرم ، ولی
تا لحظه مردن
نمی گیرم
دل از
. تو






من دوباره در انتظار لحظه ی صفر هستم
تا باز هم
....
چه فرقی می کند کجای این زمان توقف کرده ام
یا كجای این ثانیه ها
اسمان سراسر زندگیست
خورشید همیشه می تابد
زیباییهایش را نمی بینی؟
لذت در بودن است
ولی باز هم
چرا نگرانم!!! ؟؟؟
من چگونه می توانم حس كنم احساس كودكی كه زودتر از پیر سالخورده میمیرد
فلسفه فقر چیست؟
میدانم خدایش مهربانترین مهربانان است
ولی
احساساتم در نوسان است
نباید كور شوم
من باید ببینم
فلسفه اشك چیست؟
فلسفه بنز الگانسی كه دیروز جنازه ای را به بهشت زهرا برد چیست؟
همه چیز را خواهم فهمید


باز هم صدای نعره مرغان وحش
مرغ سحر چه می گویی در این سیاهی محض
بانگ پر از هیاهوی ترس
از این سیاهی شوم بخت
سپیده در تاریکی زده به بال آسمان
ستاره هنوز هست کیست ویران گر مرگ
همه خفته در بالین خواب
این صدای زوزه برگهای سخت
مرغ سحر بگو چه می خواهی از این خفته در مرگ
در این سیاهی سحر که لکه اشکی از چشمم پرید
رد پای خدا در کنار توست
مرغ سحر بگو کجاست آن سفر کرده به دیار حق
رمز وجود اوست در نگاه یک مطرب مست
در کنار یک دره خیس خورده از حرف
ماه را بنگر خورشید را نگر
به کجا می نگرند این دو مخلوق سرد
ای دیر خفته در کنار یک مشت سنگ صبور
بگو کجاست آن سنگ صبور من
مرد خدایی رفت از کنار من
مرغ سحر بگو کجاست آن مرد سفر کرده ز دیار من

می توان در کنار لحظه های خالی از یک لبخند
و در شروعی تازه , یک چشم به هم زدن
با هم به امواج دریای خالی از یک قطره آب و اشک نگاه کرد
آیا می توان خاطرات را هم خالی کرد از ذهن پوچ یک کودک نا بالغ ؟؟
خنده را افسون کرد و رو رفت به جای یک خاطره در ساعت ۲۰:۳۰
نگاه کن به مردی که شبها ولگردانه نعشه است ار بوی تریاک سوخته
او نمی خندد و بی خاطره نعشه
تو به یاد خاطراتم بمان ای نعشه از یک لبخند
خنده هایم را به پاکی دریای بی آب به لبخنده بی دلی فروختی
من نعشه ی خندهای باز مانده ای از تو بی خواب در ربودم
من خالی از پوچم

نمیشه یه شب به یاد خنده هات خسته و افسرده نشم
می شه هرشب برای شنیدن صدات یه وجب ازت دوربشم
می شه هرشب که تو هرشب کنارمی لحظه ها رو دنبال کنم
می شه یاد هر شب و هرشب تا صحر خدا رو صدا کنم
نمی شه با هم کنار هم یه شب و تا صحر بدون اخم گذر کنم
می خوام از سکوت بی وقفه تو تو غبار لحظه هام بشینم و حرف بزنم
می خوام از روی جنازه های دل سوخته آدمای شهر کوچ کنم
می خوام از کنار تو عشقم و یه یه جوری با نگات طاق بزنم
می خوام از روی گونه های خیسم برات از اشکام دریا بسازم
می خوام از بلند ترین قله دنیا داد بزنم عزیز ترین دوستت دارم

کنار ایستگاه روی نیمکت خسته نشستم
سیگار خشکی از ته جیبم بیرون کشیدم
سیگار هم مثل افکار من چروکیده بود
اولین پک را که زدم یاد خنده های آلیس افتادم
همان دختر ارمنی کنار خانه ما چقدر بی عشق عاشقش بودم
از جنس من بود اما گاهی چشم هایش مرا از خود بی خود می کرد
چرا در کلام عشق را به فنا بودن تشبیه می کنم
شباهت عشق به عسل و خربزه کال است
آخ از الیس می نالیدم
چه با نمک بود وقتی لبهایش را می بوسیدم از خجالت آب می شد
چه بدن سیاه سولوخته ای داشت
هیچ وقت یادم نمی رود چطور بی خیال با لا سر جسم بی روح من ایستاد
و کلی گریه کرد هنوز شوری اشکاش روی لبام هست
چقدر قشنگ همه گریه می کردن و من چه خنده دار از توی بدن هاشون عبور می کردم
به خودم که آمدم فهمیدم آتش سیگار لای دو انگشتم را سوزاند
فکرهای احمقانه ناخالص حتی به خالصی شراب های مادر بزرگم هم نیست
اه قطار مثل این که مثل مخ پوکیده من همیشه دیر می آید
ته سیگار ماتیکیم رو زیر پام له کردم
مثل زمانی که پدرم منو زیر دستاش له می کرد
یک ساعت بدون صدای تیک تاک گذشت
اه عمر من هم به همین سرعت گذشت
اوف قطار آمد شاید یک روز هم قطار دنبال تو بی آی
اگه یه روز رسید که دیگه
واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی...
واسه اینکه صدای رعد و برق رو نشنوی گوشاتو گرفتی...
واسه اینکه بارونو نبینی پنجره ی اتاقتو بستی....
و اگه یه روز دیگه برف بازی نکردی...
اون روز روزیه که منو فراموش کردی...
پس یادت نره همین الآن برو چترتو واسه تولد یکی که دوستش داری کادو کن و وقتی خواستی هدیه شو بدی بهش بگو:
اگه یه روز رسید که واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی
اون روز روزیه که منو فراموش کردی!!!

میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم
از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام
یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب
در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت
در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده
موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام
یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم
بی تو از حرف بی دریغ ماندم
از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود
و زمین در وسعتش هیچ نداشت
بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ
ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت
ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی
در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع

طلوع هر غروب را تجربه ای می دانم برای این که امید هست به بودن . انسان با یک فرضیه ساختگی که از فردای خود بی خبر است سر خود را بر روی بالیش می گذارد و در بستر بی خبری روح خود را آزاد می کند و کالبد بی روح خود را استراحتی ۱۲ ساعته و گاه ۸ ساعته می دهد و فردا دوباره شکل می گیرد و آغاز می شود شایدی آغازی که با روز قبل هیچ تفاوتی ندارداین خود انسان ها هستند که فردای خود رامثل دیروز خود و دیروز خود را مثل پریروز خود می بیند و خدا را یک انرژی عظیم می دانند که که گاهی در موقع مشکلات دست خود را به سوی او دراز می کند و نام اورا بر زبان می آورند و اورا در ذهن خود به آغوش می کشد و برای ما واژه زیبای خدا انرژی بخش هستی دهنده و مشکل گشاست چون انسان ها دلیل حل مشکلات خود را آن نیروی عظیم(خداوند) می دانند .
این بود فرضیه تجربه آغر تفکر و انرژی که این همه نشات گرفته از خداوند است.
نوایی است روح پرور. شاد و خوش آهنگ. نوایی که ترنم آن
به گوش نمی رسد.
من می گویم
گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم
گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست
گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی
تو میگی بارون رو دوست داری اما وقتی بارون میاد چترت رو باز میکنی
تو میگی باد رو دوست داری اما وقتی باد میاد پنجره ها رو میبندی
تو میگی آفتاب رو دوست داری اما وقتی می تابه پرده ها رو می اندازی
حالا فهمیدی که چرا میترسم وقتی میگی
« دوستت دارم » ؟!!
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچهاي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونهاي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!
وقتي خواستي بدوني کسي دوست داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني . .
اگه نگات کرد عاشقته . اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره . اگه سرشو انداخت پايين و يه
لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره...
دوستت داشتم ...يادت هست ؟ ...گفتم دوستت دارم ...و تو گفتي كوچكي براي دوست
داشتن ....رفتم تا بزرگ شوم ...اما انقدر بزرگ شدم كه يادم رفت دوستت داشتم
گفت : مي خوام یه يادگاري بنويسم تا هميشه برات بمونه ...
گفتم : كجا؟
گفت : رو قلبت ...
گفتم : مي توني؟
گفت : آره زياد سخت نيست ...
گفتم : بنويس تا براي هميشه بمونه ...
يه خنجر برداشت ...
گفتم : اين چيه؟
گفت : هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس .
ساكت شدم ...
گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي ؟
خنجر رو برداشت و با قسوت تيز اون نوشت :
دوستت دارم ديوونه !!!
اون رفته خيلي وقته ... كجا ؟ نمي دونم .
اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده ...
خدايا عشقم بر گرده .
و
.
.
.

پرسيد:
به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم
"بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده
هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به
خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك
تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده
است.

اگر می توانستم مجازاتت کنم
از تو می خواستم......
به اندازه ای که تو رو دوست دارم
مرا دوست داشته باشی
کاری دارم
یه قایقم
تو ساعته یه ربع به عشق
عقربه ی دقایقم
گرمی دستای تو رو
به صدتا دنیا نمی دم
هر وقت که یارم تو بودی
بی کسیو نفهمیدم
تو بند دل
سلول عشق
حبس نگاتو می کشم
ولی بازم رو میله ها ش
عکس چشاتو می کشم
آی قصه ی بی سر و ته
شعر بدون قافیه
برای مرگ این پسر
نبودن تو کافیه


زيبايي ام را پاياني نيست
وقتي كه در چشمان تو به خواب مي روم
و هراس كودكانه ام را از پای در می آورم
در عطري كه از تو بر سينه دارم
چه بي پروا دوستت دارم
و چه بي نشان تو را گم مي كنم
وقتي كه دروغ مي گويم
دختری که در چشمهای من،تو را جستجو می کند
دروغ است
این جا فقط پسری است که هر روز از تو می پرسد!

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت
بيچاره از اين عشق سوختن آموخت
فرق منو پروانه در اينست
عشق نيروي است در عاشق كه او را
به طرف معشوق مي كشاند
و دوست داشتن جاذبه اي است در دوست
كه دوست را به طرف دوست مي برد.........
عشق غذا خوردن يك حريص است......
دوست داشتن در سرزميني بيگانه
يافتني است...... عشق جنون چيزي
جر خرابي و پريشاني نيست ... اما
دوست داشتن در اوج معراج از سرحد
بنویسم عشق من سلام اون یه تیکه خجالت مونده از بچگی رم بذارم پای طاقچه آرزوها پشت صندوقچه یادگاریای دوران کودکی خیالت راحت میشه ؟
اگه میشه پس عشق من سلام .
شعر چه کسی رو واست بنویسم وقتی آسمون تویی – ستاره ش تویی – باغچه ش تویی – گلش تویی – ایوونش تویی – بارونش تویی – لیلیش تویی – مجنونش تویی – فواره ش تویی – گلدونش تویی اصلا همیشه همش فقط تویی.
دلم میخواد یه جوری زندگی کنم که آدما بهش میگن عجیب ... فقط به تو سلام کنم فقط با تو حرف بزنم فقط واسه تو دعا کنم دستم فقط تو دست تو باشه فقط تو بهم بگی مریم فقط مریم تو با شم بجاش تو هم فقط مال من باشی .
دیدی گل سرخ وقتی میخواد واسه پروانه ها جا باز کنه دیواره های قلبش ناخواسته ترک میخوره من اونجوری دوستت دارم .
خیلی آروم واست مینویسم نبینم دلت از من بگیره نبینم واسه من اخم کنی واسه دیگران بخندی .
آخه تا عاشقت شدم شاعرم کردی خودت نوشتی بازم برام بنویس .
خلاصه که حسابی رو اسم همه خط کشیدی رو تموم شماره های جدول دلم عمودی افقی اون خونه سیاها اون حرفای جا افتاده به خدا همش تویی آخه من از دست تو چیکار کنم ؟
قول میدم زود یاد بگیرم همونی بشم که تو میخوای مثل حال و هوای آسمون .............
یه وقت نم نم یه وقت رعد و برق یه وقت تگرگ گاهی هم آفتابی ......
بستگی به چشمای تو داره اینجوری خوبه؟
کسی که راه رسیدن به تو رو بلد نیست .
از نوشته های مریم حیدر زاده
قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم
چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست
عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند
دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است
درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند
پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.
عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت.
دردمندم كن زخم اشنايم...اي تار نواي تيرگي سرنكني...جز عشق مرا به هيچ ساغر نكني...چون زخمه رسد به جانت اي مرسه جان...درد دل خود به جان دلبر نكني
نام...عاشق دل شكسته....لقب...بي كس تنها ...نام پدر...درياي غم...نام مادر ...تشنه محبت...جرم...عاشق شدن...عاقبت نابودي فنا...........................از روزي كه حضورت معناي زندگي ام شد...تنها كسي كه حكايت بي هنتهاي عشق را در گوش جااااااااااااانم زمزمه كرد....تو بودي عشق من......
مي خواهم از زماني كه برايم باقي مهنده در كنار تو لذت ببرم...شاكر روزهايي كه هر يك به هديه بي مانندند...روياها و امي دهايي كه هر يك امكان اميد شدن دارند...و عشق ها و مهرباني ها كه هر يك فرصت تجربه كردن دارند...يك روز روز ااخر ما خواهد بوووود....
دوست داشتم...دوست داشتم زاغكي باشم خالي از معناي عشق...دوست داشتم كسي بودم اندر وادي عشق...دوست داشتم رها بودمكمند هر چه دل...دوست داشتم اي كاش هرگز عاشق نبودم من...دوست داشتم امه مهربان بود همدم من...عزيزم
من بودم و سكوت ...وقتي كه نام تو امد...ديوار بي اختيار به من تكيه كرد...
ارزوي من اين است مثل يك سيم گيتار ...زير دست تو باشم لحظه ي خوش ديدار
در غروب سرد و غمگين دلت ...اين منم دلگيرترين اوازها...در شكست شاخه هاي اعتماد...محرم پر رمزترين رازها...با نگاهي سرد و خيس و دلشكن...ميشوم خيره در اغوش غروب...تا كه شايد روزي در هواي انتظار...روزي يار من بيايد از جنوب...اين منم كه حالا رو به جاده ها...خستهام در انتظار ديدنت...مي شمارم ثاتيه ها رو بي امان...هم زمان با لحضه رسيدنت
تنهايي را دوست دارم...چون تنها كسي است كه در تنهاترين لحظات زندگي مرا تنها نمي گذارد
اي عشق مدد كن كه به سامان برسيم...چون مذرعه تشنه به باران برسيم...يا من برسم به يار يا يار به من ...يا هر دو بميريم و به پايان برسيم....جيگرتو بخورم عزيزم....
خدایا دلم گردابی عظیم است که واژه ها گم شده اند در پیچ وتابش
یادت میکنم و میدانم در مشغله هایم فراموش کرده ام
چقدر نزدیکی به من
فریادت میکنم و از یاد برده ام نجواهایم را میشنوی
دویده ام به سویت در هر سو و ندانسته ام که تو در وجودم جایگاهی بلند مرتبه داری
چشم دل به همه ی آنچه نشانه ام قرار دادی بسته ام
دستم را بگیر در رویاهای بلند و بالایم
نگذار در اوج لذت رسیدن بالهایم خیس از ترنم باران حادثه به سقوطی در انتهای ناکامی برسند
متن زیبا و پر مفهوم
زندگی ما همانند یک غنچه ء کوچک است
که آیا می تواند با زیبایی رشد کند؟
این غنچه نمی داند چه راه دشواری دارد.
در این دنیا که تاریکی همه جا را فرا گرفته
سکوت و خفقان حکمفرماست.
غنچه ء کوچک برای رشد و زیبایی باید نور خورشید را در آغوش گیرید
اما افسوس که به هر کجا قدم میگذاریم خبری از نور نیست
سیاهی و ظلمت همه جا را پوشانده است
ریشه هایش را در دل خاک فرو میبرد تا اندکی آبی بیاشامد و جانی تازه کند
باز هم میبیند که ریشه هایش به جای آب, خونابه و چرک میکشند
خون برادران و خواهرانمان که در نطفه مردند و در جای جای زمین دفن شدند
سر آخر برای تقویت خود باید در خاک تازه قرار یابد غافل از این که هیچ کجایی از شهر نمی تواند جایی برای زندگی بیابد
نمی داند این غنچه چه کند
در شهری که تمام مردمان همچون مرده ها هستند هیچ کس قادر به دفاع از خود نیست
غنچه زندگی باید با بدبختی بسازد و تا زمانی که دیده بندد
سوزنی از پیوند
و نخی از پیمان
بدهیدم که بدوزم همه فاصله ها را با شوق
تا دگر فاصله ای یافت نگردد به جهان
گر مرید ره عشقی فکر بدنامی مکن
بی ستون کندن فرهاد نه کاریست شگفت
شور شیرین به سر هر که فتد کوه کن است
دیروز می گفتی:
- همین فردا
امروز می گویی:
- همین فردا
فردا که آید نیز خواهی گفت:
- باشد همین فردا، همین فردا....
ای مانده در ویرانه رویا
امروز را دریاب!
این آخرین فردا!!
فریادی است در سکوتم
از دوست داشتن
و جاده است در نگاهم
از عشق ورزیدن
اما
نه سکوتم را خواندی
و نه نگاهم را ....
این بار هم نیامده بودی سر قرار
گفتی : « اگر که عاشقمی ، کو نشانه ات ؟ »
من عاشقم ( نشان به همین قلب بی قرار )
بر روی ریل های زمان خیره مانده ام
شاید تو را بیاورد از راه ، یک قطار
حرف دلم عصارة این چند واژه است
تا کیْ شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟
تقویم ها نبود ِ تو را ناله می کنند
در سال های ساکت و بی روح و مرگبار
تقویم ، بی تو هر چه که باشد ، قشنگ نیست
فرقی نمی کند ( چه زمستان و چه بهار )
حتی تمام فلسفه ها بی تو مبهم اند
مرزی نمانده بین جهان ، جبر ، اختیار
دنیا پُر است از همة چیزهای شوم
از هر چه اتفاق عبث ، تلخ ، ناگوار
از زندگی به شیوة حیوان ولی modern
یعنی که کار ، پول ، هوس ، کار ، کار ، کار...
از « ism » های پر شده از پوچ ِ پوچ ِ پوچ
از طرز فکرهای طرفدار انتحار
از هر چه ریشه اش به حقیقت نمی رسد
از ماسک های چهره نما ، اسم مستعار
از جنگ های خانه برانداز و بی دلیل
از قتل عام ، بمب ، ترور ، چوبه های دار
دنیا شبیه بشکة باروت ،شب به شب
نزدیک می شود به عدم ، مرگ ، انفجار
یعنی که می رسی و جهان پاک می شود
از هرچه جسم فاسد و اشباح نا به کار
آن وقت با دو دست ِ خودت پخش می کنی
دربین تشنگان جهان ، سیب ِ آبدار
حرف دلم عصارة این چند واژه است :
تا کیْ شکست ، خرد شدن ، بغض ، انتظار ؟
این شعر اگرچه قابلتان را نداشته
آقا ! فقط قبول کنیدش به یادگار
اصلاً برای اینکه بفهمم چه گفته ام
انگشت روی مصرع دلخواه خود گذار :
- یک شعر عاشقانه که می خوانی اش
و یا
- یک مشت درد دل که نمی آیدت به کار .
دوباره باز خواهم گشت...
نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...
ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...
و چشمان تو را با نور خواهم شست...
به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...
رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...
به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
من هرگز از مرگ نمی هراسیده ام
عشق به آزادی سختی جان دادن را بر من هموار می سازد
عشق به آزادی مرا همه عمر در خود گداخته است
آزادی معبود من است
به خاطر آزادی هر خطری بی خطر است
هر دردی بی درد است
هر زندانی رهایی است
هر جهادی آسودگی است
هر مرگی حیات است
مرا اینچنین پرورده اند من اینچنینم
پس چرا از فردا می ترسم
من تنهایی را از آزادی بیشتر دوست دارم!
دکتر علی شریعتی
تو می رسی و غمی پنهان همیشه پشت سرت جاری
همیشه طرح قدم هایت شبیه روز عزاداری
تو می نشینی و بین ما نشسته پیکر مغمومی
غریب وخسته و خاک آلود؛ به فکر چاره ناچاری
شبیه جنگل انبوهی که گر گرفته از اندوهِ -
هجوم لشکر چنگیزی... گواهت این غم تاتاری
بیا و گریه نکن در خود که شانه های زمین خیسند
مرا تحمل باران نیست؛ تو را شهامت خودداری
همین که چشم خدا باز است به روی هرچه که پیش آید
ببین چه مرهم شیرینیست برای سختی و دشواری!!
کمی پرنده اگر باشی در آسمان دلم هستی
رفیق ماهی و مهتابی؛عزیز سرو وسپیداری...
چقدر منتظرت بودم !ببینمت کمی آسوده...
دوباره آمده ای اما؛ همان همیشه عزاداری!
یک شعر کوتاه
غزال ساده
غزال ساده که همزاد شهر من شده ای
فرشته ای که گرفتار اهرمن شده ای
شهید مسلخ عشقی و راست می گویند
که در لباس غزلهای خود کفن شده ای
وجود ماه مرا تاب جلوه کردن نیست
از ان زمان که تو خورشید انجمن شده ای
به بوی پیرهنت دلخوشیم ما و خودت
دوباره دست به دامان پیرهن شده ای !
تو مرغ باغ بهاری چطورمی گویی ؟؟
اسیر بچه کلاغان بد دهن شده ای ؟!
کشیده اند به مرداب کینه مردی را
خوشا به حال خودت نازنین که زن شده ای !!!
چه عاشقانه به شعرم نگاه میکردی
" توهم در اینه مجذوب " خویشتن شده ای
به این ترانه بخندیم یا که گریه کنیم ؟
غزال ساده که همزاد شهر من شد ه ای
چه شیرین و لذت یخش بود وقتی اخر قصه ابرای آسمون از گرمی آغوش زمین گلگون میشدن و سرخی افق میرفت تا تاریکی و مهتاب ستاره های آسمون رو هدیه دریای مهربونی زمین کنه ................ دخترک قصه من خودش از این همه اشتیاق ذوق میکرد و به عشق بازی آنها از پشت پنجره اش لبخند میزد ..................... روزهای زیادی گذشته و حالا پنجره اتاق دخترک هیچ وقت باز نمیشه آخه اون دلش شکسته ....................................................... حالا که بزرگ شده فهمیده هیچ وقت آسمون تن به آغوش زمین نداده و فقط یه عکس کوچولو قد یه دریا از اون بالا برای زمین فرستاده حالا فهمیده زمین دلش پر از اشکه و همیشه مثل رود اشکهاش جاری شدن فهمیده از بس دستهای زمین التماس آسمونو کردن مثل کوه رو به آسمون خشک شدن ................
.................................................................دخترک قصه من آخر رویای قشنگ عاشقی رو با طعم حسرت چشیده و پنچره دلشو برای همیشه بسته
یک شعر عاشقانه از یک شاعر بزرگ
اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها
معشوق آشناي همه عاشقانه ها
اي معني جمال به هر صورتي که هست
مضمون و محتواي تمام ترانه ها
با هر نسيم ،دست تکان مي دهد گلي
هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها
هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:
گل با شکوفه ،خوشه گندم به دانه ها
شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز
دريا به موج و موج به ريگ کرانه ها
باران قصيده اي است تر و تازه و روان
آتش ترانه اي به زبان زبانه ها
اما مرا زبان غزلخواني تو نيست
شبنم چگونه دم زند از بي کرانه ها
کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوي تو
چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها
يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم
سودا کند دمي به همه جاودانه ها
قيصر امينپور